|
با بزرگان

سِر چارلز اسپنسر چاپلین (چارلی چاپلین) در 16آوریل 1889 میلادی در
انگلستان چشم به جهان گشود. (محل دقیق تولدش معلوم نیست. به گفته ی خودش او در
جنوب لندن به دنیا آمده ولی چندین سال پس از مرگش خانواده اش یک نامه در کشویی
قفل شده پیدا کردند که در آن اشاره شده
بود که چاپلین در نزدیکی بیرمنگام متولد شده است. به هر حال تاکنون تحقیقات پلیس
بریتانیا برای یافتن محل دقیق تولد این اعجوبه ی سینما به نتیجه ای نرسیده است.)
پدر و مادر چارلی چاپلین هر دو از هنرمندان حرفه ای در عرصۀ تئاتر
بودند. هر دو بازیگر و آوازه خوان بودند امـا پیش از آنکه چاپلین سه ساله شود از
هم جدا شدند. مشهور است که نام مادر چاپلین، هنـا بوده است. چارلی خود می گوید که
آواز خواندن و پانتومیم را از مادرم آموختم. پدرش الکلی شد و کمتر با چارلی ارتباط داشت. اما
این تمام سرگذشت پدر و مادر چارلی نبود. مادر چاپلین، تنها مونس و همدم چارلی،
بیمار شد. بیماری مادرش از آنجایی آغاز شد که در یکی از اجراهای زندۀ تئاتر در
لندن که برای سربازان انجام می شد، یکی از اجسامی که سربازان مست به روی صحنه
پرتاپ می کردند به سر مادرش برخورد کرد و مادر چارلی چاپلین، خون آلود و اشک ریزان
به پشت صحنه رفت و چارلی چاپلین پنج ساله به جای مادر به روی صحنه آمد تا سربازان
مست و عصبانی را با خواندن آهنگی سرگرم و آرام کند.
بعد از بستری شدن مادر، چارلی و برادرش رابطۀ عمیق تری پیدا کردند و
هر دو با استعداد بالایی که داشتند در همین سالن قدیمی که پدر و مادرشان درآن کار می
کردند، مشغول به هنرنمایی شدند. بعد از ترخیص از بیمارستان، مادرِ چارلی دیگر قادر به انجام
بازیگری نبود و شغل خیاطی را در پیش گرفت تا مخارج زندگی چارلی و پسر دیگرش سیدنی
را تامین کنید. چندی بعد بر اثر همان ضربه که به سر مادرش خورده بود و به علت
افسردگی بعد از طلاق، مادرش دچار بیماری روانی شد. پس از این اتفاق با درامد اندکِ
برادرش زندگی را سپری می کردند تا اینکه چارلی برای مراقبت از مادرش درس را رها کرد،
چون دوست نداشت کسی از بیماری روانی مادرش باخبر شود و خود پرستار مادر مهربانش
شد. اما وقتی اطرافیان متوجه وضعیت وخیم مادر چاپلین شدند او را در یک آسایشگاه در
حوالی لندن بستری کردند. پدر چارلی نیز به علت مصرف زیاد مشروبات الکلی وقتی که
چارلی چاپلین 12ساله بود درگذشت. یتیم شدن در سن 12سالگی و بیمار شدن مادرش او را
بدجور آزار می داد، بطوری که همین آوارگی و درد یتیمی رو توی فیلم هایش به وضوح
میشه دید و حس کرد.
چاپلین در 17سالگی بطور رسمی به عنوان دلقک شماره یک به گروه طنز
"فرد کارنو" پیوست و ستارۀ نمایش های آن شد. از سال 1910 تا 1912 به
همرا گروه کارنو، سراسر امریکا را دوره کرد و در شهرهای مختلف نمایش اجرا کردند.
در همین گروه "استنلی جفرسون" که بعدها با نام "استن لورل"
معروف شد با چاپلین هم بازی بود. استن لورل به انگلستان برگشت
اما چاپلین که شیفته ی امریکا و پیشرفت سریع و محیط شادش شده بود در آنجا ماند. سه
سال بعد کارگردان جوانی به اسم "مک سنات" بازی چاپلین را دید و شیفته ی
او شد و به او پیشنهاد کرد با استودیوی فیلمسازی اش "کی استون" همکاری
کند. چاپلین برخلاف میل باطنی و فقط بخاطر حقوقش این پیشنهاد را قبول کرد و به این
ترتیب وارد هالیوود شد.
مسیر حرفه ای چاپلین در سال 1914 با بازی در فیلم کمدی "ساختن یک
زندگی" آغاز گردید. چاپلین با کمک سرمایه ی این شرکت به سرعت رشد کرد و به
شهرت رسید. در این شرکت فیلم سازی، چاپلین علاوه بر بازیگری با هوش بالایی که داشت
خیلی زود هنر فیلم سازی را فرا گرفت. چاپلین در اولین فیلم هایش مانند همه ی
بازیگرها ظاهری معمولی داشت تا اینکه به گفته ی خودش یک روز در راه خانه به این
نتیجه رسید که باید با سایرین متفاوت باشد. او فکر کرد که شلوار بگی گشادی بپوشد و
کفش های بزرگ و کلاهی خاص. او می خواست همه چیز در تضاد باشد. کتی تنگ به تن کند و
مانند پنگوئن راه برود. چاپلین خود می گوید که گارگردان به او گفته است که چهره ی
بچه گانه ای دارد و باید کمی بزرگتر از آنچه هست به نظر بیاید، پس یک سبیل به چهره
ام اضافه کردم. وقتی لباسهایم را پوشیدم، خودِ لباسها با من حرف زدند و احساس کردم
که دوباره متولد شده ام.
چاپلین با اولین بازی اش دراین لباسها به شهرت فرا مرزی دست یافت. او
کم کم خودش همه کاره شد. همزمان آهنگساز، فیلم نامه نویس، بازیگر و کارگردان. همه
ی کارگردانان و نویسندگان آن زمان برای تصاحب چارلی چاپلین به تکاپو افتاده بودند
ولی چارلی به هیچ کس باج نمی داد. درسال 1916 چاپلین با شرکت فیلم سازی موچوآل
قراردادی به ارزش 670هزار دلار بست تا دوازده فیلم کوتاه کمدی بسازد. تمام آن
دوازده فیلم را به بهترین شکل ممکن با فعالیت شبانه روزی در طول 18ماه تهیه کرد. تمام
فیلم هایی که در این مدت برای این شرکت ساخت، به یک شاهکار کلاسیک سینمای کمدی تبدیل
شد. بعدها چاپلین زمان فعالیتش دراین شرکت را شادترین دورۀ کاری اش عنوان کرد. همانطور
که می دانید در سال 1914 آتش جنگ جهانی اول برافروخته شد و تا نوامبر سال 1918
ادامه یافت. در پایان سال 1916 امریکا وارد جنگ جهانی شد و چاپلین دورۀ جدیدی از
سینمای خود را با دوستانش آغاز کرد. چاپلین با ثروت زیادی که از ساخت و فروش
فیلم هایش بدست آورده بود در اوایل سال 1918 استودیوی شخصی اش را راه اندازی کرد.
چارلی چاپلین با هوش بسیار بالای خود همیشه بسیار اشاره وار در مورد روش های
فیلم سازی خود سخن می گفت، که اگر غیراز این عمل می کرد مانند این بود که یک شعبده
باز حرفه ای تمام حقه های خود را افشاء کند. چاپلین آنقدر باهوش و زرنگ بود که تا
قبل از ساخت فیلم های صدا دار مانند دیکتاتور بزرگ در سال 1940، هرگز فیلمنامۀ
کامل از ساخت فیلم در اختیار نداشت و مخصوصاً این کار را انجام می داد. روش چاپلین
این گونه بود که طراحی در ذهنش پرورانده می شد و براساس آنچه ارائه می کرد با او
قرارداد بسته می شد و دراین مسیر او می توانست آزادانه بنویسد و خود کارگردان فیلم
خود باشد و همیشه درکارهایش همگان را غافل گیر می کرد. البته تمام این مطالبی که
درمورد روش فیلم سازی اش در اینجا می خوانید تنها پس از مرگش شناخته شد، یعنی
زمانی که صحنه های بریده شدۀ فیلم ها و خروجی نهایی آنها بوسیله ی گروه بریتانیایی
"مستند چاپلین ناشناخته" درسال 1983 بررسی شد. زمان ساخت یک فیلم برای
چارلی چاپلین اصلاً مهم نبود زیرا او کارگردان بسیار دقیقی بود و اصرار داشت که
هنرپیشه ها دقیقاً همان گونه بازی کنند که منظور اوست. شاید چارلی خود می دانست که
کاربلدتر از او تا هزاران سال دیگر هم متولد نخواهد شد. "چاک جونز" که
در زمان کودکی نزدیک کارگاه فیلم سازی چاپلین زندگی می کرد گفته است: به یاد می
آورد که پدرش هنگام گرفتن یکی از صحنه های فیلم چاپلین در آنجا حاضر بوده و به چشم
خود دیده وبرای او بازگو کرده است که چاپلین یک قسمت را بیش از 100 بار تکرار کرده
تا در نهایت از کار هنرپیشه اش راضی شده و آن قسمت را پذیرفته است. به علت همین
دقت نظر چاپلین، فیلمسازی برای او بسیار پرهزینه تمام می شد و حتی در مواردی کل
کار به علت خستگی بازیگران برای مدتی تعطیل می شد ولی با این وجود چارلی چاپلین
هیچگاه کیفیت را فدای کمیت و سودجویی برای جیب خودش نکرد با این حال از نظر تجاری،
فیلم های صامتی که چاپلین ساخته است از سودآورترین فیلم ها در مقایسه با فیلم های
هارولد لوید است. چاپلین بی شک بزرگترین طنزپردازی است که تا به حال زندگی کرده
است.
فیلمسازی چاپلین همچنان ادامه داشت و توانست در سال 1925 فیلم زیبای
"جویندگان طلا" و فیلم پرفروش "حصیر طلایی" و نیز در
سال 1936 فیلم جالب "عصر جدید" را تولید کند البته در بین این سالها
فیلم های متعددی ساخت که در پایین به آنها اشاره شده است. "دیکتاتور
بزرگ" نخستین فیلم کاملاً ناطق چاپلین بود که در اوضاع نابسامان جهانی در دهۀ
چهل میلادی(1940) ساخته شد و اثری ضد نازی بود. این فیلم از نظر تجاری محبوبیت
فراوانی پیدا کرد و چاپلین را همچنان به عنوان یک ستاره در اوج نگاه داشت. در حدود
سال 1950 جنگ سرد به اوج خود رسیده بود و در امریکا ترس شدیدی از کمونیست ها بوجود
آمده بود. در آن سال سناتوری به نام "جوزف مک کارتی" اعلام کرد لیستی
بلندبالا از چند کمونیست دارد. متاسفانه نام چارلی چاپلین(آموزگار خنده) نیز در آن
لیست بود. او زمانی که برای اولین نمایش فیلم "لام لایت" به لندن سفر می
کرد از اخراج خود از امریکا باخبر شد و به این ترتیب چاپلین به همراه خانواده اش
از ژانویۀ 1953 در خانۀ زیبایی در "کورسیر-سور-ووی" در کشور سوییس زندگی
کرد.
چاپلین در جواب اتهام ها گفت: "من یک هنرپیشه هستم نه سیاست مدار
و هدفم شادکردن دل های مردم هست و بس". درسال 1954 مک کارتی و همراهانش رسوا
شدند. زیرا مشخص شد مدارکی که برای افشای کمونیست ها بکار برده بودند جعلی بوده.
سال 1954 سال بازگشت شکوهمند چارلی چاپلین به امریکا بود و در نیویورک با چشمان
گریان هدیه باران شد و مردم برای او سرودست می شکستند و مدال ارزشمند هندل به او
اهدا گردید.
چاپلین در زندگی شخصی چندین بار ازدواج کرد. اولین ازدواج چارلی در
اکتبر سال 1918 با " میلدرد هریس" بود. دختر بانمکی که چارلی را یاد عشق
نافرجامش، هتی کلی، می انداخت که درسال 1908 عاشق او شده بود. عشقی که از همان
ابتدا مورد مخالفت خانوادۀ هتی قرار گرفت. ازدواج چارلی با میلارد پس از دوسال در
آوریل 1920 به جدایی کشید. نتیجۀ این ازدواج یک فرزند پسر بود که تنها سه روز عمر
کرد. چارلی در نوامبر 1924 با هنرپیشه نقش اول فیلم "جویندگان طلا" یعنی
"لیتا گری" ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند پسر به نام های سیدنی
و چارلز بودند. اما پس از دوسال این ازدواج نیز به جدایی کشید و مقصر اصلی این
طلاق لیتاگری بود. درسال 1936 چاپلین باردیگر با یک بازیگر بنام "پائولت
گودارد" ازدواج کرد که نقش یک دختر بی خانمان را در فیلم عصرجدید ایفا می
کرد. این ازدواج نیز درسال 1942 به جدایی انجامید. درسال 1942 یعنی زمانی که او
54سال سن داشت با یک نمایشنامه نویس معروف امریکا بنام "یوجین گِلدِستون ایگن
اونیل" آشنا شد. دختر وی "اونا اونیل" نام داشت که تنها 18سال سن
داشت. چاپلین و اونااونیل که یک بازیگر بود به یکدیگر علاقه مند شدند و بااینکه پدر
دختر به علت اختلاف سنی 36ساله بین آندو با این ازدواج مخالف بود اما این ازدواج
صورت گرفت. این ازدواج پردوام ترین ازدواج چارلی بود و این دو تا پایان عمر باخوشی
کنار یکدیگر بودند. شاید بتوان گفت که کنارگذاشتن بازیگری توسط اونااونیل باعث
دوام این زندگی شد. زندگی هنرمند بزرگ و دست نیافتنی دنیای سینما، چارلی چاپلین پر
از درد و رنج و فقری وصف ناشدنی است ولی کمتر کسی می داند که این ابرمرد سینمای
جهان برای "چارلی چاپلین" شدن چه مصیبت هایی کشیده است ولی با این حال
ما فقط تصویر خنده از چهرۀ او بر ذهن داریم و نمی دانیم اگر او گوشه ای از دوران
سخت و تاریک زندگی اش را در کتابی به عنوان "داستان کودکی من" نمی آورد
آیا این مطالب را می توانستیم در اینجا داشته باشیم و یا این اسرار زندگی اش تا
ابد ناشناخته باقی می ماند. نسخه ی نخستین این کتاب زمانی به قلم چارلی نوشته شده
است که خود چارلی نمی دانست روزی بزرگ ترین ستارۀ سینما خواهد شد. چندین و چندبار
چارلی چاپلین نامزد جوایز اسکار شد و دو بار یعنی در سالهای 1929 برندۀ جایزۀ
اسکار بهترین دستاورد هنری برای فیلم سیرک و در سال 1973 برندۀ اسکار بهترین
موسیقی ارجینال برای فیلم لایم لایت گردید. تازه این داوری ها با بی انصافی های
تمام درحق چاپلین انجام شد زیرا که او یک انگلیسی بشمار می رفت وگرنه در هرسال و
درتمام بخش ها باید جایزۀ اسکار را به حق دریافت می کرد.
بسیاری از مردم چارلی چاپلین را به عنوان بازیگر و کارگردان می شناسند
در حالی که او یکی از بزرگترین آهنگسازان موسیقی متن و یک روانشناس نیز بوده
است. شخصیت چاپلین بیشتر به عنوان "آواره" یا همان "ولگرد"
شهرت یافته است. ولگردی که در حال حاضر بسیاری از محققان و دانشمندان بر روی تک تک
آثار هنری اش تحقیق می کنند و از این آثار درس هایی می گیرند که در هیچ مدرسه و
دانشگاهی نمی توان یافت. او بزرگ تر از آن است که بخواهیم در یک جمله یا در یک
صفحۀ کاغذ و حتی در یک کتاب توصیفش کنیم. اولین شاهکار کمدی بلند چاپلین فیلم
"کودک" بود، فیلمی به یاد ماندی تا ابد که درآن ولگردی، بچه ی گمشده ای
را پیدا می کند و می خواهد او را بزرگ کند. واضح است که فیلم کودک از داغدیدگی خود
چاپلین سرچشمه می گرفت چون اولین پسرش تنها سه روز بعد از تولد و چند هفته قبل از
شروع ساخت این فیلم فوت کرده بود. کمبود عواطف و نگرانی های اجتماعی را چاپلین به
شکل استادانه دراین فیلم به تصویر کشید. البته بازی حیرت انگیز بازیگر چهارسالۀ
این فیلم "جکی کوگان" بر زیبایی این فیلم نیز افزوده است که خدا می داند
چاپلین چند ساعت و چند روز با این کودک برای انجام نقشهایش کار کرده است. اگر
بخواهیم در مورد روانشناسی فیلم های چاپلین صحبت کنیم می بایست چندین جلد کتاب
بنویسیم. چارلی چاپلین "سلطان قلبها" و معروف به "آموزگار
خنده" در 25 دسامبر سال 1977 در خانه اش در کشور سوییس جان به جان آفرین تسلیم
کرد.
روحش شاد و بهشت برین مبارکش باد.
چند سخن گوهربار از آموزگار خنده "چارلی چاپلین"
ــ شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی، اما حالا که به
آن ناخواسته دعوت شده ای، تا می توانی زیبا برقص.
ــ دنیا آنقدر وسیع است که برای همۀ مخلوقات جا هست، پس به جای آنکه
جای کسی را بگیری، تلاش کن جای واقعی خود را بیابی.
ــ رسیدن به هدف، تنها با داشتن اراده ای قوی ممکن است.
ــ اگر زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما می دهد، شما هزار دلیل
برای خندیدن به آن نشان دهید.
ــ درخشان ترین تاجی که مردم از طلا بر سر می نهند در آتش کوره ها
ساخته شده است.
ــ نقاش کامل آن است که از هیچ برای خود سوژه خلق کند.
ــ آموخته ام که پول شخصیت نمی خرد.
ــ لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
ــ با پول می شود بهترین رخت و تختخواب را خرید ولــی خواب نـه.
ــ اگر شاد بودی آهسته بخند که غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی، آرام
گریه کن که شادی ناامید نشود.
ــ فیلمسازان باید بدانند که فیلم هایشان در روز رستاخیز با حضور
خودشان نمایش داده خواهند شد پس مراقب باشند که چه چیزی می سازنند.
ــ انسان اگر فقیر و گرسنه باشد، بهتر از آن است که پست و بی عاطفه و
نوکر اوامر باشد.
ــ اگر روزی خیانت و نامردی دیدی، بدان قیمتت بالاست.
ــ روزگار خیلی بی رحم است، نباید از شکست خوردن ناراحت شوی و می
بایست شجاع بود و به مبارزۀ مشکلات و سختیها رفت و آنها را با فکرکردن و ارادۀ قوی
شکست داد وگرنه از پای درخواهی آمد.
ــ زندگی
به من آموخت که تا خدا هست، دلیلی برای ناامیدی وجود ندارد.

لف نیکلایویچ تولستوی در سال 1828 در خانواده
ای اشرافی در روسیـه، در "یاسنایا پالیانا" واقع در 32 کیلومتری جنوب
مسکو چشم به جهان گشود.
در دو سالگی مادرش و در نه سالگی
پدر را از دست داد. تربیت او را تاتیانا یرگلسکایا (عمه اش) عهده دار شد.
تولستوی کتابی دارد به نام "کودکی" که داستان
کودکی اوست. در این کتاب تولستوی از مادری که هرگز به یاد نداشت، چهره ای دلربا و
فریبنده می آفریند و هرآنچه را که از دیگران درباره ی مادر شنیده بود، با نگاهی
عاطفی و کلامی زیبا و دلنشین نقل می کند.
تولستوی پیوسته از این روش بهره می جوید و به بیانی
دیگر، قهرمانان داستانهای او همان خویشاوندان، دوستان و آشنایان او هستند. آنچه را
که اندیشمندان سبب رشد درونی تولستوی خوانده اند، نگارش دفتر خاطرات اوست. این
دفتر خاطرات، عاملی محرک و موثر در رشد او بوده است و به سبب همین دفتر بود که
تولستوی فیلسوفی بزرگ در درون مرزهای روسیـه و در فراسوی آن گردید.
تولستوی با وجود داشتن ثروت زیاد، اما آنقدر مشکل و
درد داشت که هیچکس جز عمه اش این دردها را حس نمی کرد که یتیمی و دور بودن از آغوش
پرمهر پدر و مادر تنها بخشی از این دردهاست.
بجز نوشتن دفتر خاطرات، از دیگر دلخوشی های تولستوی،
یادگیری زبان های خارجی بوده است. او زبانهای فرانسه، آلمانی و انگلیسی را می
دانست. در پانزده سالگی یعنی در سال 1844 روی به آموختن زبانهای شرقی در دانشگاه "کازان"
آورد، اما نظام آموزش در دانشگاه به مذاق او خوش نیامد و از همین روی دانشگاه را
ترک کرد.
تولستوی از زمینداران دوران خود بود و به امید
سروسامان دادن به ملک مادری رهسپار "یاسنایا پالیانا" شد. او درآنجا
بسیار کوشید تا مدرسه ای را برای فرزندان کشاورزان بنا نهد ولی آنان او را باور
نداشتند و او را به چشم یک ارباب جوان و یک اشراف زاده ای می پنداشتند که تنها کارش
شکار و تفریح کردن است.
تولستوی ناامید نشد و به سختی توانست از سـد سالها بی
اعتمادی بین دهقانان و کارگران با زمینداران بگذرد و نشان دهد که زمینداری مهربان
و مردم دوست است. پس از اینکه دهقانان و کارگران با تولستوی دوست شدند وی مراحل
ابتدایی ساخت مدرسه را به آنها واگذار کرد و سرمایه ای به آنها برای این امر پرداخت
و خود به قصد فراگیری علم حقوق به سن پترزبورگ سفر کرد اما این بار هم همانند بار
قبل تولستوی نظام آموزشی در دانشگاه را ناکامل یافت و دوباره به "یاسنایا
پالیانا" بازگشت، ولی این بار با اراده ی محکم تری برای رسیدگی به امور ملوک
خود بازگشته بود. از آن پس تولستوی به فراگیری دانش در بیرون از دانشگاه روی آورد.
او با کارکردن و انجام آزمایش های تجربی و پشتکار فراوان توانست علومی همچون
پزشکی، کشاورزی، ریاضیات، موسیقی، نقاشی و فلسفه را در بالاترین سطح، خارج از
دانشگاه فرا گیرد.
وی ساعتها و روزها به کشاورزان و تغییر وضعیت ایشان
می اندیشید. اندیشه های تولستوی در باب کشاورزی و کشاورزان در رمان "صبح
ملاک" آمده است. در این دوران تولستوی دچار یک بحرانی روحی عمیقی گردیده بود.
گاه بی هدف روزگار می گذراند و به چیزهای مختلفی فکر می کرد. این وضع به همین
منوال چندماهی ادامه یافت تا اینکه نیکولای نیکلایویچ برادر بزرگ تر تولستوی نزد
او آمد. او که افسری برجسته بود و از جنگ قفقاز بازمی گشت، برادر کوچک خود را غرق
و درگیر افکار مشوش یافت و از ترس دیوانه شدنِ تولستوی تصمیم گرفت او را با خود به
قفقاز ببرد.
در قفقاز تولستوی دنیا را به گونه ای نو بازیافت.
طبیعت زیبای قفقاز با آن کوه های سر به فلک کشیده، تولستوی را دگرگون کرد. در
اینجا او دریافت که فلسفه ی وجودش یاری رسانی به همنوعان است. در این سالها یعنی
از سال 1851 تا 1854 او دست به نگارش آثاری زد که در آنها به وصف زندگی و جنگ در
قفقاز می پردازد. مانند رمان "قزاق ها"
در آن زمان تولستوی دلباخته ی یک دختر زیبای قفقازی
می شود و عشق او به حدی پرحرارت بود که تصمیم به ازدواج با آن دخترطبیعت می گیرد.
با مشاهده ی جنگ و جان دادن هم میهنان در جلوی
چشمانش، از ازدواج در آن هنگام منصرف شد و داوطلبانه در سال 1351 به ارتش پیوست و
تا پایان جنگ در نبردهای مختلفی شرکت کرد و به درجه ی افسری رسید.
داستانهای "سواستاپول" صحنه هایی از تجربه
ها و دیده های تولستوی در دوران جنگ است.
پس از جنگ تولستوی شش سال را در سن پترزبورگ سپری کرد و در
آنجا با تئوری "پیشرفت" اروپا آشنا شد که بعدها برای آشنایی بیشتر با
این تئوری به خارج از روسیه سفر کرد. ابتدا به پاریس و بعد به سوئیس. در این سفرها
مطالب فراوانی آموخت، اما پاسخ قانع کننده ای برای سوالات خود نیافت ولی درعوض
انگیزه های تازه ای در او جان گرفت و جهان بینی شگرفی را تجربه کرد.
پس از بازگشت، مدرسه ی بزرگی که برای فرزندان
کشاورزان و کارگرانش ساخته بود، افتتاح کرد. چندی بعد به منظور آشنایی با روش های
آموزش در اروپای غربی راهی فرانسه و انگلیس و آلمان شد. در سال 1361 قانون برده
داری کشاورزان در روسیـه لغو شد. با شنیدن این خبر تولستوی بسیار خوشحال شد و به
سرعت به خانه بازگشت.
دراین روزها او راه پیشرفت مردمان شهرش را در آموزش
یافته بود. تقریباً تمام وقت آزاد خود را در مدرسه سپری می کرد. تولستوی طرفدار
"آموزش و تعلیم آزاد" بود و کلاس های درسش را در اغلب روزها در جنگل و
بیشه زار برگزار می کرد. از سال 1862 مجله ی تربیتی "یاسنایا پالیانا"
را به چاپ رساند و درآن به تبلیغ آموزش و تعلیم آزاد پرداخت. کتابهای زیادی ازجمله
"الفبا"، "حساب ریاضی"، "ادبیات کودکان" و... را
برای کودکان و نوجوانان به نگارش آورد و با هزینه ی شخصی به چاپ رساند.
پس از چندی از نگارش و انتشار این کتاب ها و رمان ها،
تولستوی این نویسنده و فیلسوف شهیر روس به شهرت مرزی و فرا مرزی دستیافت و دراین
هنگام دستگاه تزاری روسیه نسبت به بیداری گریها و شوق فراوان تولستوی به آموزش و
بالابردن سطح فهم وشعور مردم، احساس خطر کرد و شبانگاه خانه و کلاس های درس تولستوی
را برای یافتن نوشته ای محرمانه یا غیرمجاز مورد بازرسی و تفتیش قرار داد ولی چیزی
نیافتند. بااین وجود تزار دستور تعطیلی مدرسه را صادر کرد. اما این کار موجب شد که
تولستوی به شهرتی بیش از پیش دست یابد.
درسال 1862 او با "سوفیا برس" ازدواج کرد. با
شروع زندگی زناشویی، تولستوی از افکار و دغدغه های ذهنی تا مدتی رها گشت و به آرامش
رسید. از سال 1861 تا 1870 را در زادگاهش "یاسنایا پالیانا" سپری کرد.
در این دوره برنامه ی کاری خود را به دو بخش ادبی و کارهای مدرسه تقسیم کرد. او
بالاخره بعد از چندی توانست اجازه ی بازگشایی مجدد مدرسه را با شروطی بگیرد. همسرش
به عنوان منشی کمک زیادی در نگارش شاهکارهای ادبی او کرد. در این سالها تولستوی
روی رمان "جنگ و صلح" کار میکرد که در سال 1869 به چاپ رسید. در سال
1876 نیز رمان "آناکارنینا" به چاپ رسید.
از سال 1881 مدت هشت سال را در مسکو گذراند. دراین
سال ها جهان بینی فلسفی و اخلاقی او بیش از پیش شکل گرفت. تولستوی سال ها به دنبال
مفهوم زندگی می گشت و گاه به خودکشی می اندیشید، ولی جرأت آن را در خود نمی یافت
چراکه دلیل منطقی برای این کار نمی یافت. حاصل این تفکرات در آثار دهه ی هشتاد با
عنوان "ایمان من به چیست"، "خوشبختی در چیست" و "اقرار
به گناه" آمده است. در این آثار او به شدت وضع موجود را محکوم می کند. دولت،
مالکیت، نظام سرمایه داری، استعمار، زندان، اعدام و کلیسا را نفی می کند. تولستوی
از جنگ متنفر بود و فقط یک سلاح را قبول داشت و آن کلام بود. او به تکامل شخصی تک
تک انسان ها ایمان داشت.
تولستوی به جایی رسیده بود که حتی بزرگترین حکما
نتوانستند پاسخی در مورد ماهیت زندگی به وی بدهند. پس تصمیم گرفت نزد مردم ساده به
دنبال پاسخ بگردد چراکه او معتقد بود پاسخ سوالات او نزد آنهایی است که علیرغم
تمامی نیازها و مشکلاتی که دارند می خواهند زنده بمانند. او به اولین پاسخ خود
رسید. کار حامی زندگی است و به زندگی مفهوم می بخشد. تولستوی دومین پاسخ مهم خود
را نیز از زبان یک انسان ساده شنید که به او گفت: من به خدا ایمان دارم و به امید
او زنده ام و زندگی می کنم. زندگی با ایمان مفهوم می یابد و تنها با ایمان است که
زندگی ابدی می شود.
در پایان قرن نوزدهم املاک "یاسنایا پالیانا"
تبدیل به مرکز گردهمایی اندیشمندان شد. نویسندگان، هنرمندان، فیلسوفان، هنرمندان،
هنرپیشه ها و پیروان نظریه های آموزشیِ تولستوی از اقصی نقاط روسیه و خارج
روسیه نزد این بزرگ مرد می آمدند. دراین
دوران قدرت و نفوذ او بسیار فزون تر از پیش شده بود که در نهایت نیز با نوشتن رمان
"رستاخیز" از سوی کلیسا طرد شد.
او در سالهای پایانی زندگی خود بر آن شد تا ملک بزرگ
خود را به دهقانان و کارگران ببخشد و زندگی ساده ای را آغاز کند و همین موضوع
مبنای اختلاف شدید خانوادگی او گردید. سرانجام این پیرمرد هشتاد و دو ساله در اوج
افتخار و شهرت جهانی نیمه شب 28اکتبر 1910 از تختخواب برخاست و بی خبر رهسپار
قفقاز شد. در حین سفر ذات الریه کرد. در قطار وسایل مداوای وی فراهم نبود و به
ناچار در ایستگاه آستاپور او را پیاده کردند و پس از تحمل چندین روز رنج و بیماری
در هفتم نوامبر 1910 چشم از جهان فرو بست. بدن پاکش را در "یاسنایا
پالیانا" به خاک سپردند.
او بسیار بزرگ تر از آن بود که حتی سنگ و کتیبه ای بر
آرامگاهش بگذارند!
چند سخن ارزشمند از فیلسوف بزرگ جهان لف
نیکلایویچ تولستوی
ــ عشق، خلق کردن زندگی است.
ــ دانش منهای اخلاق بی ارزش است.
ــ ایمان یعنی توافق اراده و وجدان.
ــ سادگی شرط اصلیِ زیباییِ اخلاقیست.
ــ میزان راست گویی هر فردی نشانگر بلوغ اخلاقی اوست.
ــ زیباپرستی و اخلاق دو کفه ی یک ترازو هستند. هرچه یک
طرف بلندتر و سبک تر باشد، طرف دیگر کوتاه تر و سنگین تر خواهد بود. با از بین
رفتن مفاهیم اخلاقی در انسان، او به زیباپرستی می رسد.
ــ باید به گونه ای زیست که نه از مرگ ترسید و نه آن را
آرزو داشت.
ــ هنـر مانند میکروسکوپی است که هنرمند را بسوی اسرار
روح خود راهنماست و این اسرار را به سایر مردمان نشان می دهد.
ــ از زیر کار در رفتن، جنایتی بزرگ است.
ــ دو آرزو است که تحقق آنها موجب خوشبختی حقیقی انسان
است: مفید بودن و وجدان آرام داشتن.
ــ از خطاهای بزرگ است که خوشبختی را در بیکاری بدانیم.
ــ خوشبختی یعنی لذت بردن، بدونِ پشیمانی.
ــ مهمترین نشانه ی حقیقت، سادگی و وضوح آن است. دروغ
همیشه پیچیده و با سخن فراوان همراه است.
ــ هرگز به سخنان خود و دیگران اعتماد نکن، بلکه فقط به
کردار خود و دیگران اعتماد کن.
ــ یک عیب را از بین ببر، دَه عیبِ دیگر خود به خود از
بین می رود.
ــ افرادی که به کارهای مهم اشتغال دارند همیشه مردمانی
ساده هستند، چراکه زمان اندیشیدن به چیزهای اضافی را ندارند.
ــ اگر حاصلِ سخنِ نگفته یک افسوس است، درعوض ممکن است حاصل
سکوت نکردن صدافسوس باشد.
ــ بخش عمده ی تحصیل مردم در زندگی حاصل می شود، نه در
مدرسه و دانشگاه.
ــ بهترین استعدادها با سستی و تنبلی از بین می روند.
ــ عمل نیکی که از صمیم قلب بر می آید، به خود انسان بر می
گردد.
|